تبليغاتX
 دانشگاه آزاد واحد آبادان
 

حسرت

 

تا حال نمي دونم سر صحبت اين پير مرد هاي جا افتاده قديمي نشستيد از اون مدلايي كه وقتي شروع به صحبت مي كنن اينقدر قشنگ از قديم حرف مي زنند كه انگار دارند از آرزوهاشون صحبت مي كن اتفاقا چند روز پيش هم ، من پاي صحبت يكي ازاين  پدربزرگاي قديمي خوش صحبت نشسته بودم برام داشت به قول خودش از زمان شاه صحبت مي كرد كه چه جوري زندگي مي كردند و چه جور عشق و حال مي كردند از اينكه اصلا دغدغه مالي زندگي نداشتن به قول خودش بعد از سربازي عرض دو روز سه تا شغل دولتي عوض مي كنه و بالاخره به اين نتيجه مي رسه كه بره پالايشگاه با سواد سوم راهنمايي خيلي برام جالب بود مي گفت تا ساعت 6 بعد از ظهر كار مي كرديم  و ساعت 7 يه دوش بعد هم تو خيابونو اين كافه و اون كافه و ارازل بازي تازه مي گفت با حقوق دو ماه يه ‍ژيان خريديم بعد زديم به سفر بعد از سفر هم برا خنده از كوه انداختيمش پايين  خيلي برام اين صحبتا جذاب بود آخه اين حرف يكي دو نفر نيست همه مردم قديميو سال خورده با آه و حسرت اون زمان پهلوي خائن (البته ازديد دولت الان ) به ياد مي آرن

حالا به دوره خودمونو نگاه كن تا 18سالگي دغدغه درس چون اگه ديپلم نگريم ديگه هيچي تازه بعد از اون هفت خان كنكوربعد هم چون دانشگاه ملي براي از ما بهترون چون پول كلاس كنكور نداريم بايد بريم دانشگاه ازاد و بابا هم چون نمي تون با حقوق دولتي خرج دانشگاهو بده بايد شغل دوم شريف مسافر كشي را تا بوق سگ انجام بده تا آقا زاده درس بخونه بلكه آدم بشه تازه بعد از دانشگاه نوبت خدمت مقدس سربازي كه بايد دوسال عين يك سرباز صدر اسلام يااز زير كار در رفتن ياد بگيري  يا نمازخوندنو ياد بگيري تا آماده هرگونه برخورد اسلامي داخل مملكت بشي و حال تازه نوبت اصل زندگيست يعني كلمه مقدس كار كه امروزه براي جوانان ايران حكم ليلي را دارد كه بايد مانند مجنون دنبالش بدوند پس بدو تا نوبت بشه حالا اگه نشد يك راه حل داره اونم گرفتن شيفت صبح ماشين بابا ست چون بعد از ظهر بابا بايد خودش كار كن تا خرج دانشگاه ابجي كوچيكه رو بده اين جوان خوشبخت بايد صبح كار كنه در حين اين شغل شريف تو مسير هم يكي دوتا مورد هم به تورت مي خوره حالا بگرد تا خونه خالي پيدا بشه، مادر گرام هم هي گير مي ده بيا زن بگير خدا كريمه

بله اين هم داستان زندگي زيباي ما جوانان اين مرز و بوم اسلامي است راستي اگه ماپير بشيم( درصورتي كه با وضع موجود سكته نكنيم ) براي جوانان اينده چه خاطراتي را مي خواهيم تعريف كنيم و حسرت بخوريم ؟؟؟     

جاويدان ايران


 

نوشته شده توسط کاوه اهنگر در پنجشنبه 21 آبان1388 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت


مسیر و هدف مشخص

الان داشتم یکی از برنامه های تلویزیون رو نگاه می کردم خیلی برام جالب بود درباره استراتیژی انقلاب 57 صحبت می کرد که چه اهدافی را دنبال می کرد که به نظرتلویزیون دولتی ایران به اهداف عالیه فعلی رسیده است البته بنظر مفسر  موفقیت بعد از انقلاب دک شدن  لیبرالها و ملی مذهبی و ..... بوده است

حال این سئوال پیش می اید که جنبش ما (سبز) به کدام سمت می رود و به کجا ختم می شود ما برای اینکه به بی راهه نرویم باید استراتیژی درستی را در پیش بگیریم که نظر ها با موقعیت فعلی فرق می کند گروهی سکولار بودن سلف را ترسیم می کنند و گروهی دیگر نقش دین را در دولت بعدی نقشی سایه می دانند ولی جالبترین نکته برای من این است که دین در هر دو نظریه در حاشیه است و این خود یک پیروزی بعد از 1700 سال است چون پس از روی کار آمدن دولت ساسانی و در ادامه ان حمله تازیان به ایران حکومتها بجز مواردی معدود تحت تاثیر دین بوده اند که این خود عاملی بر ضعف و افول قدرت ایران بوه است اما نباید نقش دین را در بعضی از موارد که برای پیش برد اهداف ناسیونالیستی بوده است کتمان کنیم که بارز ترین ان در زمان شاه عباس بزرگ می باشد که شاه عباس یک فرد بسیار دمکراتیک در زمان خود به حساب می آمد و با شعار دین توانست ایران یکپارچه را بعد از حدود 1000 سال پایه ریزی کند ولی الان ما به جایی رسیده ایم که دیگر نیاز به استفاده سیاسی از دین را نداریم و باید آن را به جایگاه خود که در قلب مردم است باز گردانیم تا به هدف خود برسیم  

جاویدان ایران


 

نوشته شده توسط کاوه اهنگر در یکشنبه 17 آبان1388 ساعت 21:1 موضوع | لینک ثابت


امشب داشتم با يكي از دوستان واقعا روشن فكر خودم  راجع حوادث اين چند روز بحث مي كرديم حرفاي قشنگي مي زد راجع رهبري جنبش كه آيا ما الان بايد پيرو كسي باشيم يا اينكه نه مثل انقلاب پنجم  فرانسه (اگه اشتباه نكنم ) كه رهبري رو هيچكس بعهده نداشت و گروه زيادي از روزنامه نگارا اونو هدايت مي كردند مي كردند عمل كنيم و دنبال شهسوار خيالي نباشيم كه بيايد و اهريمن را از بين ببرد. دلايل جالبي هم براي حرفش داشت مثلا جلوگيري از خلق يك ديكتاتور يا حكومت ديكتاتوري ديگر يا عدم جلوگيري از خلق اسطورهاي توخالي  و.....

 ولي من به شخصه مخالف اين هستم چون نبود رهبر در ايران يعني جدايي و آشوب چون اغلب مردم ما هنوز به درك كامل سياسي نرسيده اند و سريع تحت تاثير قرار مي گيرند و ما براي رسيدن به يك مدينه فاضله در اغلب نقاط ايران راه طولاني در پيش داريم و اين همان سخن شاه مي باشد كه علت سقوط خود را در يك جمله خلاصه مي كرد و مي گفت : علت سقوط من اين است كه خواستم عرض يك دهه يك ملت باستاني را به يك ملت متمدن تبديل كنم .

بنظر من جمله بسيار قابل تاملي است و براي بررسي آن بايد مطالعات دقيقي صورت پذيرد حال از بحث دور نشويم و به نوع رهبري جنبش بپردازيم كه آيا بايد ما هنوز دنباله روي شهسوار ايراني برويم يا كپي پيغمبر زمان بگرديم من خودم هنوز به جايي درست نرسيده ام ؟ ولي هنوز مي گويم به يك رهبر همانند جرج واشينتن نياز داريم .

جاويدان ايران   


 

نوشته شده توسط کاوه اهنگر در یکشنبه 17 آبان1388 ساعت 0:13 موضوع | لینک ثابت


خداوندا هزاران بار سپاس و ستایش که مارا  در مسیر رودخانه ایی قرار دادی که به اقیانوس فراموش شده قرار دادی که خود این اقیانوس را کشف کردیم نهادی تا یادمان آید چه بودیم و حال در چه لجنزاری غوطه ور هستیم تا دوباره نام اهورایت را با شعار گفتار نیک کردار نیک پندار نیک در جهان هستیت فریاد کنیم نه با شمشیر زور و زر نه با سنگسار و تهاجم بلکه با مهر اهورایی که فقط در سرزمین مزدایی یافت می شود 

 جاویدان ایران


 

نوشته شده توسط کاوه اهنگر در شنبه 16 آبان1388 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت


بنام اهورا

فرياد را با نعره سكوت سر مي دهم تا ديوان زمان بفهمند رستم دستان هنوز زنده است تا ضحاكان بفهمند كاوه با درفش سبزش بسويشان حركت كرده شير زنان روح پوراندوخت و ارتميز را براي رستاخيز بيدار كرده اند تا فرزندان خاك پدرانشان كه به دست دگران است آزاد كنند.

جاويدان ايران سبز


 

نوشته شده توسط کاوه اهنگر در دوشنبه 11 آبان1388 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت


p333

 

تقدیم به برو بچ باحال سبز

 

 

دانشگاه آبادان

 

 

glrggvce7r6yvth3fitf


 

نوشته شده توسط کاوه اهنگر در پنجشنبه 30 مهر1388 ساعت 1:55 موضوع | لینک ثابت


با دورود خدمت شما سروران گرامی من می خواهم از این تاریخ به به بعد

 به بررسی تاریخ اساطیری ایران بپردازم از دوستان عزیزم می خواهم من را

 در این راه یاری بنمایند  با تشکر :

زروان پدر اهورا و اهریمن:

داستان زروان ساده و بي نياز به توضيح و تفسير است ، تصور كنيد خدايي را (زروان) كه روزي آرزو مي كند فرزندي شايسته از او زاده شود تا آفرينش جهان را بر عهده گيرد . او با اين آرزو به عبادت و قرباني بر درگاه خويش مي پردازد و در اين ميان شك مي كند . به چه ؟

به اينكه آيا چنين اتفاقي مي افتد و او صاحب فرزندي به نام اهورامزدا مي شود ؟

 

به همين دليل ساده است كه اهورامزدا فرزند ايمان و اهريمن فرزند شك در زهدان زروان شكل مي گيرند. او عهد مي كند آنكه زودتر زاده شد پادشاه شود ، دردا كه از مكر اهريمن نا آگاه بود . زيرا اهريمن وقتي سوگند زروان را شنيد ، شكم او را دريده و بيرون مي آيد ، در اينجاست كه زروان بنا بر عهد خود پادشاهي جهان را به اهريمن مي بخشد اما اهورامزدا چه مي شود ؟

او 9000 سال زمان دارد تا با اهريمن پيكار و پادشاهي را از آن خود كند . حال ما در هزاره آخر اين پيكار قرار داريم ، من كه اينجايم ، بالاي اين تپه ، تو كه ...

 

 


 

نوشته شده توسط کاوه اهنگر در شنبه 6 تیر1388 ساعت 21:29 موضوع | لینک ثابت


محمد مصدق افتخار ایران زمین و قاجار

 

دکتر محمد مصدق در سال 1261 هجري شمسي در تهران، در يک خانواده اشرافي بدنيا آمد. پدر او ميرزا هدايت الله معروف به " وزير دفتر " از رجال عصر ناصري و مادرش ملک تاج خانم ( نجم السلطنه ) فرزند عبدالمجيد ميرزا فرمانفرما و نوهً عباس ميرزا وليعهد و نايت السلطنه ايران بود. ميرزا هدايت الله که مدت مديدي در سمت " رئيس دفتر استيفاء " امور مربوط به وزارت ماليه را در زمان سلطنت ناصرالدين شاه به عهده داشت، لقب مستوفي الممالکي را بعد از پسر عمويش ميرزا يوسف مستوفي الممالک از آن خود مي دانست، ولي ميرزا يوسف در زمان حيات خود لقب مستوفي الممالک را براي پسر خردسالش ميرزا حسن گرفت و ميرزا هدايت الله بعنوان اعتراض از سمت خود استعفا نمود.

بعد از مرگ ميرزا يوسف، ناصرالدين شاه ميرزا هدايت الله را به کفالت امور ماليه و سرپرستي ميرزا حسن منصوب کرد.

ميرزا هدايت الله سه پسر داشت که محمد کوچکترين آنها بود. هنگام مرگ ميرزا هدايت الله در سال 1271 شمسي محمد ده ساله بود، ولي ناصرالدين شاه علاوه بر اعطاي شغل و لقب ميرزا هدايت الله به پسر ارشد او ميرزا حسين خان، به دو پسر ديگر او هم القابي داد، و محمد را " مصدق السلطنه " ناميد. دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران کودکيش مي نويسد: " چون مادرم پس از فوت پدر با برادرم ميرزا حسين وزير دفتر اختلاف پيدا کرد، با ميرزا فضل الله خان وکيل الملک منشي باشي وليعهد ( مظفرالدين شاه ) ازدواج نمود و مرا هم با خود به تبريز برد. در آن موقع من در حدود دوازده سال داشتم ... "

محمد خان مصدق السلطنه پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در تبريز همراه پدر خوانده اش، که بعد از جلوس مظفرالدين شاه بر تخت سلطنت به سمت منشي مخصوص شاه تعيين شده بود، به تهران آمد. 

مصدق السلطنه با وجود سن کم در نخستين سالهاي خدمت در مقام مستوفي گري خراسان کاملا در کار خود مسلط شد و توجه و علاقه عموم را به طرف خود جلب نمود. در باره خدمات او در خراسان افضل الملک در کتاب افضل التواريخ چنين مي نويسد: " ميرزا محمد خان مصدق السلطنه را امروز از طرف شغل مستوفي و محاسب خراسان گويند، ليکن رتبه و حسب و نسب و استعدا و هوش و فضل و حسابداني اين طفل يک شبه ره صد ساله مي رود. اين جوان بقدري آداب دان و قاعده پرداز است که هيچ مزيدي بر آن متصور نيست. گفتار و رفتار و پذيرائي و احتراماتش در حق مردم به طوري است که خود او از متانت و بزرگي خارج نمي شود، ولي بدون تزوير و ريا با کمال خفض جناح کمال ادب را درباره مردمان بجاي مي آورد و نهايت مرتبه انسانيت و خوش خلقي و تواضع را سرمشق خود قرار داده است". 

مصدق السلطنه بعد از مراجعت به تهران در اولين انتخابات دوره مشروطيت نامزد وکالت شد. او به نمايندگي از طبقه اعيان و اشراف اصفهان در اولين دوره تقنينيه انتخاب گرديد؛ ولي اعتبار نامه او بدليل اين که سن او به سي سال تمام نرسيده بود رد شد. 

مصدق السلطنه در سال 1287 شمسي براي ادامه تحصيلات خود به فرانسه رفت و پس از خاتمه تحصيل در مدرسه علوم سياسي پاريس به سويس رفت و در اين مرحله به اخذ درجه دکتراي حقوق نائل آمد. مراجعت مصدق به ايران با آغاز جنگ جهاني اول مصادف بود. بعد از مراجعت به ايران مصدق السلطنه با سوابقي که در امور ماليه و مستوفي گري خراسان داشت به خدمت در وزارت ماليه دعوت شد.  دکتر مصدق قريب چهارده ماه در کابينه هاي مختلف اين سمت را حفظ مي کند تا اينکه سرانجام در حکومت صمصام السلطنه به علت اختلاف با وزير وقت ماليه ( مشار الملک ) از معاونت وزارت ماليه استعفا مي دهد و هنگام تشکيل کابينه دوم وثوق الدوله مجدداً عازم اروپا مي شود. 

دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران اقامت در سويس که آنرا " وطن ثانوي " خود مي خواند مي نويسد: " در آنجا بودم که قرارداد وثوق الدوله بين ايران و انگليس منعقد گرديد.... تصميم گرفتم در سويس اقامت کنم و به کار تجارت پردازم. مقدار قليلي هم کالا که در ايران کمياب شده بود خريده و به ايران فرستادم؛ و بعد چنين صلاح ديدم که با پسر و دختر بزرگم که ده سال بود وطن خود را نديده بودند به ايران بيايم و بعد از تصفيه کارهايم از ايران مهاجرت نمايم. اين بود که همان راهي که رفته بودم به قصد مراجعت به ايران حرکت نمودم..."  دکتر مصدق سپس شرح مفصلي از جريان مسافرت خود از طريق قفقاز به ايران داده و از آن جمله مي نويسد چون کمونيستها بر اين منطقه مسلط شده بودند، به او توصيه کرده بودند که دستهايش را با دوده سياه کند تا کسي او را سرمايه دار نداند! دکتر مصدق اضافه مي کند " به دستور ژنران قنسول ايران در تفليس اتومبيلي تهيه نمودند که با پرداخت چهل هزار مناتت مرا به پتروسکي برساند و از آنجا از طريق دريا وارد مشهد سر ( بابلسر فعلي ) شويم. ولي چند ساعتي قبل از حرکت خبر رسيد که کمونيستها دربند را تصرف کرده اند که از اين طريق نيز مايوس شدم  و چون ناامني در تفليس رو به شدت مي گذاشت از همان خطي که آمده بودم به سويس مراجعت کردم."

بعد از مراجعت دکتر مصدق به سويس، مشيرالدوله که به جاي وثوق الدوله به نخست وزيري انتخاب شده بود، تلگرافي بعنوان مصدق السلطنه به سويس فرستاد و او را براي تصدي وزارت عدليه به ايران دعوت کرد. دکتر مصدق تصميم گرفت از راه بنادر جنوب به ايران مراجعت کند.

در مراجعت دکتر مصدق به ايران از طريق بندر بوشهر، پس از ورود به شيراز بر حسب تقاضاي محترمين فارس و واليگري ( استانداري ) فارس منصوب شد و تا کودتاي سوم اسفند 1299 در اين مقام ماند و براي ايجاد امنيت و جلوگيري از تعدي قدمهاي موثري برداشت.

با وقوع کودتاي سيد ضيا و رضا خان، دکتر مصدق تنها شخصيت سياسي ايران بود که دولت کودتا را به رسميت نشناخت و از مقام خود مستعفي گشت. پس از استعفا از فارس عازم تهران شد. ولي بنا به دعوت سران بختياري به آن ديار رفت تا کابينه سيد ضيا پس از 100 روز ساقط گرديد.

با سقوط کابينه ضيا، وقتي قوام السلطنه به نخست وزيري رسيد، دکتر مصدق را به وزارت ماليه ( دارائي ) انتخاب نمود که با قبول شرايطي همکاري خود را با دولت جديد پذيرفت.

با سقوط دوت قوام السلطنه و روي کار آمدن مجدد مشيرالدوله وقتي از مصدق خواسته شد که با سمت والي آذربايجان با دوت همکاري کند، با اين شرط که ارتشيان تحت امر او در منطقه باشند، قبول کرد. از اواخر بهمن 1300 با اواسط سال 1301 اين ماموريت را پذيرفت، ولي در اواخر کار بخاطر سرپيچي فرمانده قشون آذربايجان از اوامرش بدستور رضا خان سردار سپه، وزير جنگ وقت، از اين سمت مستعفي گشت و به تهران مراجعت کرد.

در خرداد ماه 1302 دکتر مصدق در کابينه مشيرالدوله به سمت وزير خارجه انتخاب شد و با خواسته انگليسيها براي دو مليون ليره که مدعي بودند براي ايجاد پليس جنوب خرج کرده اند بشدت مخالفت نمود و آب پاکي را بر دست وزير مختار انگلستان ريخت.

پس از استعفاي مشيرالدوله، سردار سپه به نخست وزيري رسيد و دکتر مصدق از همکاري با اين دولت خودداري ورزيد.

دکتر مصق در دوره پنجم و ششم مجلس شواري ملي به وکالت مردم تهران انتخاب و در همين زمان که با صحنه سازي سلطنت خاندان قاجار منقرض و رضا خان سردار سپه و نخست وزير فعلي به مقام پادشاهي رسيد، او قاطعانه با اين انتخاب به مخالفت برخاست. زمانيکه عمر مجلس ششم به پايان رسيد و رضا شاه با ديکتاتوري مطلق فاتحه حکومت مشروطه و دمکراسي را خواند، دکتر مصدق طي ساليان دراز خانه نشين شد و در اواخر سلطنت پهلوي اول که همه رجال سابق يا از بين رفته بودند و يا دست بيعت به حکومت داده بودند، مصدق به زندان افتاد ولي پس از چند ماه آزاد شد و تحت نظر در ملک خود در احمد آباد مجبور به سکوت شد. رضا شاه در سال 1320 پس از اشغال ايران بوسيله قواي روس و انگليس، از سلطنت برکنار گشت و به آفريقاي جنوبي تبعيد گشت و دکتر مصدق به تهران برگشت.

دکتر مصدق در انتخابات شور انگيز دوره 12 مجلس که پس از سقوط رضا شاه انجام شد، بار ديگر در مقام وکيل اول تهران قدم به مجلس نهاد و مورد تجليل تمام ملت ايران قرار گرفت.

در انتخابات دوره 15 مجلس بخاطر مداخلات نامشروع قوام السلطنه ( نخست وزير ) و شاه مانع شدند تا دکتر مصدق قدم بمجلس بگذارد و انگليسيها بتوانند قرارداد تحميلي سال 1933 دوره رضا شاه را که بمدت 60 سال حقوق ملت ايران را از نفت جنوب ضايع مي ساخت، در دولت ساعد مراغه اي تنفيذ سازند. خوشبختانه بر اثر فشار افکار عمومي مقصود انگليسيها تامين نشد و عمر مجلس پانزدهم  سر رسيد. در همين دوران بود که دکتر مصدق و همراهان وي اقدام به پايه گذاري جبههً ملي ايران را نمودند ( 1328 ).

بر خلاف انتظار انگليسي ها، در انتخابات مجلس 16 با همه تقلبات و حمايت شاه و دربار صندوقهاي ساختگي آرا تهران باطل شد و هژير وزير دربار دست نشانده والاحضرت اشرف بقتل رسيد و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق و گروهي از يارانش که هنوز دو سه نفري از آنها راه خيانت در پيش نگرفته بودند، بمجلس راه يافتند؛ که در همين مجلس پس از کشته شدن سپهبد رزم آرا، طرح ملي شدن صنايع نفت جنوب به رهبري دکتر مصدق تصويب شد و اندکي بعد در شور و اشتياق عمومي دکتر مصدق به نخست وزيري رسيد تا قانون ملي شدن صنعت نفت را به اجرا در آورد.

در ارديبهشت ماه سال 1330 دکتر مصدق با تکيه به راي اعتماد اکثر نمايندگان مجلس به نخست وزيري رسيد. نخستين اقدام دکتر مصدق پس از معرفي کابينه، اجراي طرح ملي شدن صنعت نفت بود.

بدنبال شکايت دولت انگليس از دولت ايران و طرح شکايت مزبور در شوراي امنيت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نيويورک شد و به دفاع از حقوق ايران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و در احقاق حق ملت ايران به پيروزي دست يافت. در بازگشت به ايران سفري نيز به مصر کرد و در آنجا مورد استقبال پر شکوه ملت مصر قرار گرفت.

انتخابات دروه هفدهم مجلس بخاطر دخالتهاي ارتشيان و دربار به تشنج کشيد و کار بجايي رسيد که پس از انتخاب 80 نماينده، دکتر مصدق دستور توقف انتخابات حوزه هاي باقي مانده را صادر کرد. 

دکتر مصدق برا ي جلوگيري از کارشکنيهاي ارتش درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود. که اين درخواست از طرف شاه رد شد. به همين دليل دکتر مصدق در 25 تيرماه 1331 در مقام نخست وزيري استعفا ميکند. 

يکروز بعد، مجلس قوام السلطنه را به نخست وزيري انتخاب کرد و قوام السلطنه با صدور بيانيه شديد الحني نخست وزيري خود را اعلام نمود. 

مردم ايران که از برکناري دکتر مصدق شديدا خشمگين بودند، در پي چهار روز تظاهرات و قيامهاي پيوسته در حمايت از دکتر مصدق، موفق به ساقط کردن دولت قوام گرديدند، و در 30 تير 1331 دکتر مصدق بار ديگر به مقام نخست وزيري ايران رسيد.

در روز 9 اسفند ماه 1331 دربار با کمک عده اي از روحانيون، افسران اخراجي و اراذل و اوباش تصميم به اجراي طرح توطئه اي بر عليه مصدق کردند تا او را از بين ببرند. نقشه از اين قرار بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا از پايتخت خارج شود و اعلام دارد که اين خواسته دکتر مصدق است ( براي اطلاعات بيشتر لطفا به کتاب " خاطرات و تالمات دکتر مصدق" بقلم خود ايشان مراجعه کنيد). ارازل و اوباش نوکر دربار هم به بهانه جلوگيري از سفر شاه در مقابل کاخ شاه تظاهرات برپا کنند و هنگام خروج دکتر مصدق از دربار وي را بقتل برسانند. ولي از آنجائيکه مصدق از نقشه اطلاع يافت توانست جان سالم بدر برد و توطئه با شکست روبرو گشت. 

سرتيپ افشار طوس رئيس وفادار شهرباني دکتر مصدق، بوسيله عمال دربار و افسران اخراجي به طرز وحشيانه اي بقتل رسيد. 

بعلت اختلافات شديد مجلس با دولت دکتر مصدق، و بدنبال استعفاي بسياري از نمايندگان مجلس ،دولت اقدام به برگذاري همه پرسي در سطح کشور نمود تا مردم به انحلال يا عدم انحلال مجلس راي دهند. در اين همه پرسي که البته به خاطر همزمان نبودن زمان انتخابات در تهران و شهرستانها، و همچنين جدا بودن محل صندوقهاي مخالفان و موافقان انحلال مجلس مورد انتقاد بسياري از منتقدان قرار گرفت؛ در حدود دو ميليون ايراني به انحلال مجلس راي مثبت دادند و مجلس در روز 23 مرداد 1332 راسما انحلال يافت. 

در روز 25 مرداد 1332 طبق نقشه اي که سازمانهاي جاسوسي آمريکا و انگليس براي براندازي دولت مصدق کشيده بودند، شاه دستور عزل دکتر مصدق را صادر نمود و رئيس گارد سلطنتي خويش، سرهنگ نصيري را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزير فرمان را به وي تحويل دهد. همچنين نيروهايي از گارد سلطنتي مامور بازداشت عده اي از وزراي دکتر مصدق گشتند. ولي نيروهاي محافظ نخست وزيري با يک حرکت غافلگير کننده رئيس گارد سلطنتي و نيروهايش را خلع سلاح و بازداشت نمودند و نقشه کودتاي 25 مرداد به شکست انجاميد.

در روز 28 مرداد ماه 1332 دولتين آمريکا و انگليس با اجراي نقشه دقيقتري دست به کودتاي ديگري عليه دولت ملي دکتر مصدق زدند که اينبار باعث سقوط دلت مصدق گشت. در اين روز سازمان سيا با خريدن فتواي برخي از روحانيون و همچنين دادن پول به ارتشيان، اراذل و اوباش تهران آنها را به خيابانها کشانيد. بدليل خيانت رئيس شهرباني و بي توجهي رئيس ستاد ارتش دولت مصدق، کودتاچيان توانستند به آساني خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندين ساعت نبرد خونين گارد محافظ نخست وزيري را نابود کنند و خانه وي را پس از غارت کردن به آتش بکشانند. ولي دکتر مصدق موفق شد به همراه ياران خود از نردبان استفاده کند و به خانه همسايه پناه ببرد. در اين کودتا گروهي از ياران سابق دکتر مصدق نيز به بهانه مخالفت با مصدق با اجانب همکاري نمودند! همچنين شايان ذکر است که اعضاي حزب کمونيست توده که در روزهاي 26 و 27 مرداد به بهانه هواداري از دکتر مصدق دست به اغتشاشات مي زدند، در روز 28 مرداد هيچ عملي بر ضد کودتاي آمريکائيان انجام ندادند. 

در روز 29 مرداد دکتر مصدق و يارانش خود را به حکومت کودتا به رهبري ژنرال زاهدي تسليم کردند. 

در دادگاهي نظامي، دکتر مصدق با برملا کردن اسرار کودتاي 25 و 28 مرداد چهره کودتاچيان را نزد جهانيان رسوا ساخت. در پايان دادگاه وي را به 3 سال زندان محکوم کردند و پس از گذراندن 3 سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد تبعيد گشت و تا آخر عمر تحت نظارت شديد بود.

در سال 1342 همسر دکتر مصدق، خانم ضياالسلطنه، در سن 84 سالگي درگذشت و دکتر مصدق را بيش از پيش در غم فرو برد. حاصل ازدواج وي و دکتر مصدق 2 پسر و 3 دختر بود.

در 14 اسفند ماه 1345 دکتر محمد مصدق بدليل بيماري سرطان، در سن 84 سالگي دار فاني را وداع گفت. پيکر مطهر وي در يکي از اتاقهاي خانه اش در احمد آباد به خاک سپرده شد.


 

منبع مقاله : bookhasan.persianblog

 


 

نوشته شده توسط کاوه اهنگر در سه شنبه 12 خرداد1388 ساعت 20:34 موضوع | لینک ثابت


سوگ سیاوش 

اولین اسطوره نجابت که هنوز هم جایش در فرهنگ ایرانی استوار است سیاوش است.
سیاوش پسر کیخسرو از سلسله پیشدادیان گرچه افسانه ای ولی موثر همانطوریکه فردوسی میگوید 
شاهزاده ای دلیر و خوبرو و پهلوان بود فرنگیس نا مادری سیاوش دل در گروی مهر او میبندد و مرتبا از او تقاضای کام جوئی میکند. سیاوش که جوانی پاکدامن بوده از بر اوردن تقاضای فرنگیس امتناع میکرده و بفرنگیس جواب رد میداده. فرنگیس که زنی بسیار زیبا بوده و شوهرش کیخسرو پیرمرد را دوست نداشته با هر حیله و کلکی که بوده سیاوش را در خلوتی گیر میآورد و تقاضای خود را تکرار میکند. چون باز با انکار سیاوش روبرو میشود وی را تهدید میکند که اگر سیاوش کام دلش را بر نیاورد ادعا خواهد کرد که سیاوش میخواسته بسوی او دست درازی کند باز هم سیاوش اعتناعی نمیکند. فرنگیس لباس خودش را پاره میکند و با سر و صدا چنان وا نمود میکند که گویا سیاوش قصد داشته که باو دست درازی کند. سیاوش را در دادگاه سلطنتی با حضور موبدان محاکمه میکنند . کیخسرو در باطن نظر خوبی به سیاوش نداشته و نسبت به او مشکوک و حسود بوده.
دادگاه حکم میکند که خرمنی از آتش بر پا کنند و سیاوش با اسبش از آتش بگذرد اگر گناهکار بود که در آتش سوخته و پاک میشود و گر نه از سر دیگر آتش زنده خارج میشود. سیاوش از آتش سالم میگذرد ولی چون ار بارگاه سلطنت و نیت پدرش اطلاع داشته بسرحد ایران برای جنگ با تورانیان میرود. سیاوش در جنگ با تورانیان رشادتهای فراوانی میکند و مخصوصا برای اینکه خود را بکشتن دهد یک تنه به لشکر دشمن حمله میکند در یکی از این جنگها پس ار آنکه سیاوش دشمنان زیادی را کشته و دشمن متواری میشود سیاوش در اثر جراحات و خونریزی زیاد کشته میشود. (آیا این صحنه ها باز سازی عاشورای حسینی نیست) فردوسی در شاهنامه با لحنی بسیار حماسی و طولانی و دقیق ماجرای سیاوش را بنظم آورده.
پس از کشته شدن سیاوش سپاهیان ایران جسد وی را با احترام و عزاداری از شهری به شهر دیگر حمل میکردند در طول راه تمام مردم شهرها که شیفته دلاوری و بزرگواری سیاوش بوده اند( همان خاصیت قهرمان پروری و خیال پردازی مردم که همیشه مظلوم و منتظر بوده اند که کسی از راه برسد و نجاتشان بدهد) جامه عزا بتن کرده و در سوگ سیاوش عزاداری میکنند .
سوگ سیاوش هنوز هم در روستاهای مرکزی و خراسان متداول است
  


 

نوشته شده توسط کاوه اهنگر در پنجشنبه 7 خرداد1388 ساعت 18:32 موضوع | لینک ثابت


امام قلی خان فرزند دیگری از ایران زمین
 
امام قلی خان فرزند اللهوردی خان که بسیاری ازفتوحات مهم تاریخ کشور ایران از جمله فتح قشم , هرمز و بندر عباس مرهون رشادتهای اوست سرانجام مانند دیگر مردان بزرگ تاریخ نظیر امیر کبیر , قائم مقام و ابومسلم خراسانی سرنوشت دردناکییافت که که لازم است به آن اشاره شود امام قلی خان در دوران سلطنت شاه عباس کبیر به اوج قدرت ومحبوبیت رسید ودر شیراز صاحب دم و دستگاهی شد که بعد از مرگ شاه عباس رشک وکینه شاه صفوی جانشین شاه عباس و مادر او و یکی از نزدیکان او به نام اعتماد الدوله اداره می شد و این دو نفر نسبت به امام قلی خان و فرزندان او نهایت حسادت می ورزیدند و آنها را برای سلطنت شاه صفوی خطری جدی می دانستند از این رو همواره در صدد بودن تا او و فرزندانش را نابود کنند در این ایام سلطان مراد امپراطور ترک به شهر تبریز حمله آورده و آن را خراب کرده بود اعتماد الدوله و اطرافیان او از شاه صفوی خواستند که فرصت را غنیمت شمارده و از تمام حکام ولایات از جمله امام قلی خان حاکم فارس بخواهید که با لشکریان خود به قزوین برود و خود نیز به آنجا رفت تا از نزدیک بر جریان امور نظارت داشته باشد چون این دستور به امام قلی خان رسید فورا با وجود کهولت سن و ضعف مزاج با تمام وجود به تجهیز قوا پرداخت و با سه فرزند بسوی قزوین حرکت کردند.پسران او که خطر را احساس می کردند هر چند کوشیدند پدر را از سفر باز دارند موفق نشدند .
در قزوین وقتی همه جمع شدند به دستور شاه صفوی سه شبانه روزبه جشن و شادی پرداختند.امام قلی خان به علت پیری و ناتوانی از حضور در جشن عذر خواست و شاه عذر او را پذیرفت.اما پسرانش در جشن شرکت کردند.بعد از سه روز جشن و شادی شاه صفوی نا گهان از مجلس خارج شد و به اتاقی دیگر رفت ساعتی بعد چند دژخیم قوی هیکل با جماعتی داخل تالار عمومی شدند و سه فرزند امام قلی خان بردند و سر بریدند .سرها را در سینی به حضور شاه صفوی آوردند شاه صفوی دستور داد سر ها را نزد امام قلی خان ببرند و سر او را نیز جدا سازند و هر چهار سر به حضور او برگردانند می گویند وقتی دژخیمان وارد محل سکونت امام قلی خان شدند او مشغول نماز بود و چون از قصد آنها آگاه شد مهلت خواست تا نماز به پایان رساند قبول کردند , امام قلی خان با متانت و بدون ذره ای ترس نماز را تمام کرد و آماده شد تا سرش را ببرند و چنان کردند سرها را نزد شاه صفوی بردند و او هر چهار سر را به حرم خانه نزد مادرش فرستاد و بعد از آن به نائب الحکومه فارس دستور داد تمامی فرزندان امام قلی خان را بلا درنگ بکشند تا از آن مرد بزرگ نسلی باقی نماند.

در باب او نوشته اند که مردی شجاع و بخشنده و مردم مدار و طرفداراهل ادب و هنر بود و در طول بیست و پنج سال پیکار با دشمنان هرگز شکست نخورد.او زبده ترین سربازان را زیر فرمان داشت و با قدرت و شوکت زندگی می کرد تا سرانجام همچون بسیاری از مردان بزرگ تاریخ قربانی حسادت و دسیسه فرومایگی شد که برای چند صباحی حکومت از هیچ جنایتی ابا ندارند .

فرزندان دلیر امام قلی خان عبارت بودند: صفی قلی خان ,فتحعلی خان,علی قلی خان


 

نوشته شده توسط کاوه اهنگر در جمعه 25 اردیبهشت1388 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting